تاریخ پر فراز و نشیب اصفهان لبریز است از حوادث و ماجراهای طنز که باری یاد کردن از آنها خالی از لطف نیست:

شاه عباس صفوی برای تفریح, تنبل خانه ای تاسیس کرد و مقرر داشته بود که تنبل ها را در آن جای دهند و لوازم زندگانیشان را از مال شاه تهیه نمایند. رفته رفته عده ی سکنه ی تنبل خانه زیاد شد. به حدی که هم جا تنگ شده بود و هم مخارج گزاف. 

 شاه به مسخره (دلقک) ی خود گفت: "برای تقلیل عده ی تنبلان چاره ای بیندیشید."مسخره این طور صلاح دید که برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها, همه را به حمامی ببرند و در و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند تا به سر حد سوزندگی برسد, ناچار تنبل ها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبل حقیقی کسانی اند که تا به آخر در حمام  می مانند و از شدت تنبلی قدم بیرون ننهند.

شاه این تدبیر را پسندید و امر به اجرای آن داد. در نتیجه تمام تنبل ها از حمام فرار کردند. فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند. یکی ناله می کرد و می گفت: " آه سوختم." آن دیگری که از شدت تنبلی حال ناله و فریاد هم نداشت, گاهی با صدای ضعیف می گفت: "بگو رفیقم هم سوخت."